تبليغاتX
ودختری که به زندگی می اندیشد.......

 

نشان عشق هم آغوشی نیست...

چرا که هیچ مردی در رختخواب نامهربان نیست...

 

                                 (چارلی چاپلین)

+ تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:41 نويسنده یه دختر تنها |
 

زن ارزش دارد
بــراي بــا او بـودن بـايـد " مــــــرد " بـود

نـــه نــــــــــــر. . .!

بـــــدتــر از رفتن،

گنديست که انسانها به باور يکديگر مي زنند .



گاهي دلت از سن و سالت مي گيرد
ميخواهي کودک باشي
کودکي به هر بهانه اي به آغوش غمخواري پناه مي برد
و آسوده اشک مي ريزد
بزرگ که باشي
بايد بغض هاي زيادي را بي صدا دفن کني ...

كاش ميشد زندگى راهم عوض كرد، مثل چايى، وقتى كه سردميشود.


مقصر خود ماييم
عشق را به کساني ارزاني ميکنيم که
از زندگي ، جز آب و علف روزانه، نه ميفهمند , نه ميخواهند !!!

 

 

وقتي همه رو شبيه اون ميبيني يعني

"عـــاشقـــــــــــي"

وقتي اونو شبيه همه ميبيني يعني

"تنهــــايـــــــــي".......!

 


بعد از مـرگـم . . .

قـلــبـم را جــدا از مـن خـــاک کنيد

من و دلـــم هيچ گاه

آبـمـان توي يک جـوي نرفت ....


بهتر از جمله دوست دارم جمله بهت اعتماد دارمه هركسي ميتونه هر كيو دوست داشته باشه
ولي به هركسي نميشه اعتماد كرد..........................

 

 

حتــــي....کفش هم اگر تنگ باشد . . .

زخــــم مـي کند

واي به حال وقتي که....دل تنــــــگ بــاشــد . . .

 

 

دوستي ها كمرنگ ؛

              بي كسي ها پيداست ...

                                           راست گفتي سهراب ؛

                                                                            آدم اينجا تنهاست ... !

 


بغض هايت را براي خودت نگه دار…..گاهي سبک نشوي، سنگينتري!

 

 


+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:24 نويسنده یه دختر تنها |
 

به عشــق در نگــاه اول اعــتقاد نــدارم

ولــي بــه" از چشم افتادن در يکــ لحــظه " عجـيــبــــــ معــتقــدم . . . !!!

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:52 نويسنده یه دختر تنها |
 



خیلی درد داره عاشقانه تو {چشمایی} نگاه کنی که شمارش معکوس {دلش}


باز کردن دکمه های لباست باشه......

 

+ تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 19:46 نويسنده یه دختر تنها |
 

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند….

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر….

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی …..

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار

 می توانی ازدواج کنی ……..

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …………

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ……….

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ………

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ………

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ……..

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ………

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود  ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد…..

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد …….

                                                                 دکتر علی شریعتی

 

+ تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:45 نويسنده یه دختر تنها |
 
 
بزرگ شدن ... آرزوی کودکانه ای بود...

 

 
که به پشیمانی اش نمی ارزید ...

 

+ تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:44 نويسنده یه دختر تنها |
 

قویترین آدم جهان اون نیست که دویست و پنجاه کیلو رو یه ضرب میزنه ...


قویترین آدم جهان زن ایرانیه که با وجود تجاوز فردی و گروهی و اسید پاشی و گشت ارشاد و مزاحم هاى

خیابونی و زور گیری و قتل و هزار خطر دیگه ...

هنوزم تو این مملکت درس میخونه ، ورزش میکنه ، رانندگى میکنه ، کار میکنه ، عاشق میشه ، أعتماد

میکنه ، مادر میشه...

 و به بچه اش یاد میده آدم باشه...

 

 

 

+ تاريخ شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:17 نويسنده یه دختر تنها |
 

 

مـَن تـو را بـا شـاهـزاده'ے رویـا هـایـَم اشـتـبـاهـے گـرفـتـه بـودَم . . و بـه

 هـمـیـن راحـتـے تـو در فـرهـنـگ لـغـت ِ دلـم "عشق" شـدے . .

 

چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند

و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند

چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید

چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است

اما کسی نبود همیشه من بودم و

من و تنهایی و . . .

 

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:13 نويسنده یه دختر تنها |
 

هنوز هم هستند دخترانی که تنشان بوی محبت خالص میدهد...

بکرند...نابند... احساساتشان دست نخورده است..

لمس نشده اند، باور نکرده اند،تحقیر نشده اند..

 آری ، هنوز هم هستند ! نادرند ! کمیاب اند !

 روزی که قرار می شود کنار گوش کودکی لالایی بخوانند ،

 شرمشان از نام " مادر " نمی شود ! و زیر آغوش همسرشان ،

چشمانشان را نخواهند بست که با رویای دیگری سر کنند....!!!

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 16:30 نويسنده یه دختر تنها |

 

حس قشنگیه که
                        بعد از یه دعوا مفصل...


   از نگاهش بفهمی هنوز هم

                                       دوستت داره...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:58 نويسنده یه دختر تنها |
 

 

 

  


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 11:45 نويسنده یه دختر تنها |
 

تنهایی یعنی ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است! اما

 کنارم خالی از تو وپر از دیگران است

موسیقی درونت را چه کسی می نوازد که صدای سکوتش هستی ام

 را فراگرفته...

کوچه ها را بلد شدم،رنگهای چراغ راهنما،جدول ضرب،دیگر در

راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم ،اما گاهی میان آدمها گم

میشوم،آدم ها را بلد نیستم.

امشب ...هوس کردم خوب نباشم شاید یکی حالم را بپرسد

صبرت که تمام شد نرو.... !!! معرفت تازه از اینجا شروع

میشه...........

 

نفرين به شهری كه در آن غريبه ها آشنا ترند.

 

 


ما انسان ها موجودات عجیبی هستیم .... نه طاقت دروغ را

 داریم ؛ و نه تحمل حقیقت ... !!!

+ تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 15:4 نويسنده یه دختر تنها |
زندگی پر از گره هایی است که من آنها را نبسته ام

اما باید تمامی آنها را به تنهایی باز کنم.

تنهای تنها...
 
+ تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 14:3 نويسنده یه دختر تنها |
240e5897d6cbcd19137b26a71a0c0a7e-300

من همينم!


نه چشمان آبي دارم


نه کفش پاشنه بلند


کتاني ميپوشم!


روي چمن ها غلت ميزنم


... نگران پاک شدن رژ لبم نيستم


خالصانه همينم!


مرا اينگونه اگر ميخواهي،


بســــــــــــــــــم الله...!

9eb165f02bbd1efce3be3b4b2b11bf12-300
 
 
+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 21:11 نويسنده یه دختر تنها |

 

 

کاش گاهی مرد بودم

می شد تنهاییم را

به خیابان بیاورم

سیگاری دود کنم...

... و نگران نگاه های مردم نباشم!

کاش گاهی مرد بودم

می شد شادی ام را

به کوچه ها بریزم

با صدای بلند بخندم...

... و هیچ ماشینی

برای سوار کردنم

ترمز نکند...

 

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:50 نويسنده یه دختر تنها |

آدمي غرورش را خيلي دوست دارد...
آن را از او نگيريد
حتي به امانت نبريد
ضربه اي هم نزنيدش
... چه رسد به شکستن يا له کردن !
... آدمي غرورش را خيلي زياد
شايد بيشتر از تمام داشته هايش
دوست مي دارد
حالا ببين اگر خودش
غرورش را به خاطر تو
ناديده بگيرد
چه قدر " دوستت دارد " !

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 16:41 نويسنده یه دختر تنها |
من زنـــــــم ؛ آزادم
هــــنوز نــفــس مــیـکـشـم ، نــفــس هــایــم را خــفــه نــکــنــیــد
بـر ســرم حــجــابــــ مــا لــکـیــتــــ نــکــشــیـد
عــروســکـــ نــیــســتــم
طــاقــچــه ای هــم نـــیــســت بـر سـر آن بــنــشــیــنــم کـه نــگــاهــم کــنــیــد
اگــر پــا بــه پــا نــمـی آیــی ، دســتـــــ بــه دســـتـــم نـــکـــن
دوســــتــم داشـــــتــــه بــاش بــرای آنـــچــه هـــســتـــم ، نــه آنــچــه تـــو مــیخــواهــی...
 

من زنم…

بی هیچ آلایشی…
حتی بی هیچ آرایشی !
او خواست که من زن باشم …
که بدوش بکشم،بار تو را که مردی !
و برویت نیاورم که از تو قویترم ...
آری من زنم...
او خواست که من زن باشم ...
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد ...
عشق خواهم ورزید ...
به مردانگی ات خواهم بالید ...
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد ...
پشتیبانت خواهم بود ...
و تو ...
مرد بمان!
این راز را که من مرد ترم
به هیچ کس نخواهم گفت
 
 

من یک انسانم (از زبان یک زن)
اگر به خانه ی من آمدی"برایم مداد بیاور مداد سیاه می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم شخم بزنم وجودم را بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!
یک تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم بدوزمش به سق اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت می دانی که؟ باید واقع بین بود !
صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !
تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
"من یک انسانم "..." من هنوز یک انسانم" ...." من هر روز یک انسانم..

 

من زنم ...

    

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

    

 ...که زرق و برقش شخصیتم باشد

    

 من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو

   

    می دانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

   

    قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

   

    دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

   

    دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

   

    به خواهر و مادرت که می رسی قیصر می شوی

   

    دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

   

    و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا می شوی

   

    تمام حرف هایت عوض می شود

   

    دردم می آید نمی فهمی

   

    تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

   

    حیف که ناموس برای تو نه تفکر

   

    حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است

   

    من محتاج درک شدن نیستم

 

    دردم می آید خر فرض شوم

   

    دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه می گذاری

   

    و هر بار که آزادیم را محدود می کنی

   

    می گویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

   

    نسل تو هم که اصلا مسؤول خرابی هایش نبود

   

    می دانی ؟

   

    دلم از مادر هایمان می گیرد

   

    بدبخت هایی بودند که حتی می ترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

   

    خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
 
   

    نه ...خیانت هم شهامت می خواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت

   

    جایش النگو داد ...

   

    مادرم از خدا می ترسد ... از لقمه ی حرام می ترسد ... از همه چیز می ترسد
 
   

    تو هم که خوب می دانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است
 
   

    دردم می آید ... این را هم بخوانی می گویی اغراق است

   

    ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک می خورد

   

    باز هم همین را می گویی

   

    ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

   

    دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...

   

    و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....

   

    مادرت اگر روزی جرات پیدا کردی ازش بپرس

   

.....

   

    بیچاره سرخ می شود و جوابش را ...

   

    باور کن به خودش هم نمی دهد 



    دردم می آید

   

    از این همه بی کسی دردم می آید...

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:56 نويسنده یه دختر تنها |

 

همیشه سخت ترین سیلی را از کسی میخوری

 

که روزی بهترین نوازشگرت بود . . .

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 13:36 نويسنده یه دختر تنها |

بچه بودیم دل درد ها را با ناله میگفتیم همه می فهمیدند...

 


حالا بزرگ شده ایم ولی درد دلها را به هزار زبان می گوییم و


هیچکس نمی فهمد!

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 13:35 نويسنده یه دختر تنها |

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند!

 چه تلخ است قصه ی عادت....

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 11:19 نويسنده یه دختر تنها |

 

سالهاست قهوه بوميكنم...


شايد!


عطر تنت از سرم بپرد...

 


 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 0:58 نويسنده یه دختر تنها |

 

//////& //////

اینها سبزه ۱۳ بدره! اون وسطی رو برای رسیدن شما دوستای گلم

به آرزوهاتون گره زدم !

 

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 0:38 نويسنده یه دختر تنها |

بر انچه گذشت
انچه شکست
انچه ريخت
حسرت نخور
زندگي اگر زيبا بود با گريه شروع نمي شد...

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 23:3 نويسنده یه دختر تنها |
 

تنها باشي
روز تعطيل باشد
غروب باشد
باران هم ببارد
احساس ميكني
بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!!

 

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 22:56 نويسنده یه دختر تنها |
 



خدایا شکرت


ما دیگر فقیر نیستیم


دیروز پزشک آبادی گفت:


چشماهای پدرم پر از آب مروارید است...

 

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 13:19 نويسنده یه دختر تنها |

مترسک...!

انقدر دست هایت را باز نکن!

کسی تو را در آغوش نمیگیرد.

ایستادگی همیشه "تنهایی"دارد...!

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 13:16 نويسنده یه دختر تنها |

پنجره را باز کن


و از اين هواي مطبوع باراني لذت ببر ...

 
خوشبختانه...


باران ارث پدر هيچکس نيست...!
                                                     حسین پناهی         

 

                                                                                      

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 13:13 نويسنده یه دختر تنها |

 

مي خواهم از تاريکي و تنهايي خانه اي بسازم

خانه اي که هيچ نوري حتي براي لحظه اي بر آن نتابيده باشد
...

سياهي ديوارهايش را با غمهايم تزيين ميکنم

پنجه هايي چون قفس مي سازم

که زنداني تنگ و تاريک را برايم به ارمغان بياورد

راهي نيست چون زندگي اينگونه است!

فرار از آن بيهوده است...

 

 

+ تاريخ جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 18:54 نويسنده یه دختر تنها |

…………a$$……………s$
…………f$$$’…………s$$
…………s$$$³´…….,..s$$³
……….h$$$$³…….s$’…$$³
………i$$$$$…….s$³….³$
…..$…n$$$$$s…..s$³…..³,
….s$…’³$$$$$$@…$$$
….$$….³$$$$$$۴…³$$s
…³$…..³$$$$$$$u..s$$$….s´
…`$$…..³$$$$$$$.$$$$…s³
….³$$s….³$$$$$$s$$$³..s$’
…..³$$s….$$$$$s$$$$’..s$$
..`s…$$$$…s$$$$$$$$³..s$$³..s
…$$.s$$$$..s$$$$$$$$$$$$$$³..s$
.s$.s$$$$s$$$$$$$$$$$$$$$$.s$$
..s$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$³
.s$$$ssss$$$$$$$$$$$$$ssss$$$$$´
$$s§§§§§§§§§s$$$$$$s§§§§§§§§§s$,
³§§§§§§§§§§§§§§s$s§§§§§§§§§§§§§s
³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§
..§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
..³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
…³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
…..³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
…….³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
………..³§§§§§§§§§§§§§§§³
…………..³§§§§§§§§§§§³
……………….³§§§§§³
………………….³§³

 

 

چهارشنبه سوری رو به همه آتیش پاره ها تبریک میگم.............

 

 

 

 


برچسب‌ها: چهارشنبه سوری, آتیش پاره
+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:59 نويسنده یه دختر تنها |
خدا به فرشته ها شعور داد بدون شهوت
به حیوان ها شهوت داد بدون شعور
و به انسان هر دو را
انسانی که شعورش بر شهوتش غلبه کند از فرشته ها بالاتر است
و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند از حیوان پـسـت تر...

برچسب‌ها: فرشته, حیوان, پست, شعور, هوس
+ تاريخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:45 نويسنده یه دختر تنها |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس